
پرسش: نظر کمونیست ها در مورد جامعه مدنی چیست؟
آیا با توجه به توحش و عقب گردی که جریانات عقب مانده مذهبی که در جوامعی که قدرت دارند بر مردم تحمیل می کنند، دقاع از جامعه مدنی نمی تواند آلترناتیوی برای کمونیست ها هم باشد؟
جهان امروز: برای پاسخ به این سئوال مناسب تر این است مفهوم و جایگاه جامعه مدنی را از نظر تاریخی و طبقاتی مورد نظر قرار دهیم و از این رهگذر کارکرد آن را بهتر دریابیم.
مفهوم و خود جامعه مدنی ( Civil society) در پی جامعه قبیله ای آنگاه که مناسبات تولیدی و اجتماعی نوینی به جای مناسبات کهنه فئودالیستی پدید می آمد، پدیدار می شود. به بیان دیگر، مفهوم جامعه مدنی با پیدایش مناسبات سرمایه داری در ادبیات سیاسی و اجتماعی پیدایش یافت. در سده 17 میلادی، توماس هابز(Thomas Hobbes (1588.-9 و سپس جان لاک (۱۷۰۴- ۱۶۳۲ ) دو فیلسوف تجربه گرای انگلیسی از ضرورت عقل، دولت و قراردادهای اجتماعی برای جامعه بسیار نوشتند. به بیان جان لاک، هر فرد باید از این حق برخوردار باشد که از «زندگی، سلامتی، آزادی و دارایی هایش» دفاع کند. سپس فیلسوف بزرگ آلمان، امانوئل کانت، فلسفه اصالت عقل و اصالت تجربه گرایی پیشین را در هم آمیخت و ارزش های انسانی (اتیک، که در فارسی به اشتباه با اخلاق یا مورال یکی شمرده می شود) را پیش روی گذاشت. ایمانوئل کانت از خودمختاری آدمی یا همانا آزادی و استقلال سخن گفت. ژان ژاک روسو، کمی پیش از انقلاب بورژوایی فرانسه (1789م) کتاب «قرار داد اجتماعی» را با بهره گیری و تکمیل اندیشه ی فیلسوفان برهه ی رنسانس (نو زایی) و برهه ی روشنگری را نوشت. با تکامل سرمایه داری و انقلاب صنعتی، به ضرورتِ این مناسبات، فیلسوفِ فیلسوفانِ پیشا مارکس، هگل در سده 19 مفهوم جامعه مدنی را تکمیل کرد.
از دید هگل، جامعه نوینی که می پنداشت ایده یا عقل تکامل یافته بشری در آن، به شکل حکومت جمهوری با انقلاب بورژوایی فرانسه پدید آمده، دارای سه ستون است که همانند سه ضلع مثلث یکدیگر را پشتیبان اند: حکومت- مناسبات- جامعه مدنی. هگل، آزادای را یک ضرورت می داند. این آزادی در گرو شناخت است. به بیان دیگر، شناخت، خود یک ضرورت است تا به آزادی معنا یابد. در اینجا، آزادی و خودآگاهی همراستا به پیش می روند. از دید هگل، «چیزی یا شخصی آزاد است که مستقل و خود تعیّن باشد و توسط چیزی جز خودش تعیین یا به آن وابسته نشود.» (1) آزادی، که در آن، جامعه مدنی، بروز می یابد، انتزاعی است، جدا از عینیت جامعه می باشد. دراین نگرش، در نمی یابیم که این آزادی برای کیست، و در جامعه طبقاتی چه کارکردی دارد و می تواند چه جنایاتی زیر لوای «آزادی» به دست سرمایه داران حاکم صورت گیرد. این آزادی، طبقاتی است و بر قانون مالکیت استوار است و در یک کلام، بورژوایی است. این نگاه، تنها حقوق بشر را به رسمیت می شناسد و نه حقوق انسان را. آزادی برای داد و ستد، خرید و فروش، و مالکیت تا بی کرانه و برای پاسداری از این مالکیت، امنیت به هر هزینه و به سودای سود تا بی نهایت به کار می رود. پس حکومت، در این پاسداری، یک ضرورت است، همانگونه که نزدیک به 300 سال پیش از وی، تامس هابز، «لِویاتان»، آن هیولای دریایی نوشته در تورات عتیق را برای بشرِگرگ خو، یک ضرورت دانسته بود. حق برخورداری انسان از دارایی های خود و داشتن اختیار مصرف آن ها به میل خود، بدون توجه به نیاز انسان های دیگر، سود جویی، بیکاری و گرفتن برده از هرنوع برده کار تا برده های جنسی (sexual slavery) را می توان از این دیدگاه، برداشت کرد. بیگانگی و بی تفاوتی، فردگرایی، آزاد از هر درد و رنج دیگران. این فرد آزاد است، آزاد و فارغ از رنج و بی نانی و بی تفاوتی در برابر ستم. رقابت با دیگران حق مالکیت خصوصی، حق استثمار، حق بهره کشی، حق خلع مالکیت از دیگران، حق برده سازی، حق کالاسازی آدمی. آزادی فردی، مالکیت فردی، بنای جامعه مدنی است.
آیا در چنین جامعه ای، قانون برای همه یکسان است. و فرشته عدالت با چشمان بسته میزان در دست با همه یکسان رفتار می کند؟ در این جامعه مدنی، حق با کسی است که قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست دارد، مالکیت دارد و آزادی بالاتری دارد. در این جامعه، قانون فرمانروایی و فرمانبری، قانون اساسی و مقدس حاکم است. از همین زاویه است که در غرب متمدن، حتا اعتصاب کارگری بدون اجازه، اعتصاب وحشی (wild) نامیده می شود.
در اینجا، امنیت برای همه یکسان نیست. چه کسی امنیت دارد؟ آنکه پشتوانه قانونی و ضمانت زیست ندارد، آنکه نمی تواند برای کودک خود کتاب و دفتر و نان و دارویی به دست آورد، کجا امنیت دارد! او که کلیه اش را می فروشد تا دختر نوجوانش را به همسری دیگری واگذارد و نان شب را به خانه برد! او که همواره و هرنفس، در ناامنی و دلهره و نگرانی روانی به سر می برد. در برابرمرگ و گرسنگی و چنگال هجوم گرسنگی و سرما و گرمای کشنده و گرگان درنده اجتماعی زیر هجوم گرگان درنده، مالکیت، امنیت و آزادی و جامعه مدنی از آن کیست!
جامعه مدنی از دل جامعه خانوادگی یا خویشاوندی پدیدآمده، به رقابت آزاد (آزادی) نیاز دارد، به فروش نیروی کار آزاد، و به سرمایه داران آزاد گره خورده است. این جامعه، پاسدار مناسبات است. از این روی از درون، جز انفراد و خودویرانگری نمی زاید. از نگاه هگل، از آنجا که حکومت، نماینده همه«ملت » است، سود و زیان همه را او می سنجد و خوشبختی و مصلحت همگانی را به پیش در نظر دارد. اما این یک پنداشت انتزاعی است، با واقعیت عینی و طبقاتی خوانایی ندارد. جان لاک و روسو، سرشت جامعه مدنی را دارای عقلانیتی می دیدند که به سود جامعه بشری ره می نوردد. هگل این فرایند خوشبختی بشر را در گوهر یا سرشت حکومت می دانست. چون حکومت از دید هگل، طبیعتی، عقلانی و خدایی داشت. برای او، خدا همان عقل است، عقل کل.
این اندیشه ی ماتریالیستی خام، که به ایدآلیسم عینی پایان می یابد، به وسیله مارکس با خردمندی و دانش و هنر، همانند گوهر، شفافیت می یابد.
کمونیسم، آن آزادی را به رسمیت می شناسد که رهایی باشد، و گرنه در جامعه هگلی نیز، آزادی و نه رهایی مفروض است و کم و بیش جاری است و به رسمت شناخته می شود. رهایی، در گرو همکاری آگاهانه و دواطلبانه انسان با انسان است. از نگاه مارکس: «آزادی درک ضرورت است» و به بیان انگلس، «ضرورت تنها هنگامی نابینا است،که فهمیده نشده باشد» (انگلس، آنتی دورینگ) آزادی مارکسی، برپایه جدایی انسان ازانسان نیست، برخلاف جامعه مدنی هگلی که تا کنون تعریف و تبلیغ شده، نیست. جامعه مدنی بورژوایی حق منفرد شدن، انفراد جامعه، حق فرد محدود شده و به درون خود خزیده، حق مالکیت خصوصی، این خدای مقدس جامعه مدنی، حق آزادی مقدس بورژوایی به رسمیت شناخته می شود.
باز نگری جامعه مدنی از سوی مارکس در پی هگل، همانا «پدر» دولت رفاه (ول فیر)، یک ضرورت طبقاتی بود. به دریافتِ مارکس، کالبد شکافی جامعه مدنی را باید در اقتصاد سیاسی جستجو کرد. به بیان مارکس و انگلس:
«اصطلاح جامعه مدنی مجموع مراودههای افراد درون مرحله معینی از تکامل نیروهای مولد و نیز تمامی زندگی تجاری و صنعتی را در بر میگیرد و تا آن حد که از دولت و ملت فراتر می رود. اگر چه از سوی دیگر باز، بایدخود را در روابط بیرونی اش همچون ملیت بیان کند و از نظر داخلی باید خود را به صورت دولت سازمان دهد. اصطلاح «جامعه مدنی» در سده هژدهم پدید آمد، هنگامی که روابط مالکیت دیگر خود را از جماعت طایفهای باستان و سدههای میانه خلاص کرده بود. جامعه مدنی بدین صورت فقط با ظهور بورژوازی پا میگیرد؛ سازمانبندی اجتماعی مستقیم از تولید و مراوده پدید میآید، که در تمامی اعصار [مناسبات تولیدی]زیربنای دولت و زیربنای بقیه روبنای ایدئولوژیک را تشکیل میدهد، هرچند که این دو، همواره بانام واحدی معرفی شدهاند.»(2) با نقد اقتصاد سیاسی است که جامعه مدنی بورژوایی نیز نقد می شود.
«انسانها در روند تولید اجتماعی، موجودیت خود ناگزیر با یکدیگر وارد مناسباتی میشوند. این مناسبات، مناسبات تولیدی آنهاست، که از خواست و اراده ایشان مستقل و متناظر با مرحله معینی از رشد نیروهای تولیدی آنهاست. مجموعه این مناسبات ساختار اقتصادی جامعه یعنی آن زیربنای واقعی را تشکیل میدهد که بر آن روبنائى حقوقى و سیاسى سر برمىکشد، و متناظر با آن اشکال معینى از آگاهى اجتماعى شکل میگیرد. شیوه تولید حیات مادی انسانهاست که چند و چون پروسه کلی حیات اجتماعی، سیاسی و فکری آنها را تعیین میکند. آگاهی انسانها نیست که چگونگی موجودیتشان را تعیین میکند، بلکه چگونگی موجودیت اجتماعی آنهاست که آگاهیشان را تعیین میکند. در مرحلهای از پروسه رشد جامعه، نیروهای تولید مادی آن با مناسبات تولیدی یا مِلکی (که صرفا اصطلاحی حقوقی برای بیان همان مناسبات تولیدی است) موجودش، که تا آن زمان چارچوبی برای عملکرد این نیروها فراهم میآوردهاند، دچار تناقض میشوند، و این مناسبات از اشکالی برای رشد نیروهای تولیدی مبدل به قیودی بر دست و پای آنها میشوند.»(3) در اینجاست که زیربنا در تناقض و تضاد و روبنا در بحران و تناقض و جامعه مدنی در نجات بخشی مناسبات و نیز خویشتن خویش درمانده می مانند.
مارکس، در نقد دیدگاه هگل، در نوشتارهایی مانند: «درباره مسئله یهود»، «گامی در نقد فلسفه حقوق هگل»، «دست نوشته های اقتصادی و فلسفی» و «ایدئولوژی آلمانی» به همراه انگلس، جامعه مدنی یا شهروندی بورژوایی را نقد کرده است. شهروند جامعه مدنی بورژوایی، از روستا و جامعه خویشاوندی و عشیرتی، با فروپاشی جامعه سده ی میانه، به شهر پا نهاد و مدنی شد، یعنی «شهروند» شد. رسته های صنفی پدید آمد، انجمن ها و اتحادیه های صنفی وابسته و هزاران هزار گروهبندی های به ظاهر غیر دولتی و مستقل، و در این برهه در فلاکت بارترین حاکمیت سرمایه و جامعه مدنی اش، ان ج اُ ها (NGO,s) که به ظاهر غیر دولتی، و مدنی، اما تا مغز استخوان به حکومت ها برای جلوگیری از رویش و سازمانیابی کارگران و ارگانهای آگاهگرانه مردم نهاد از سرمایه جهانی پشتوانه سیاسی و مالی می گیرند، تنها شماری از نمادهای جامعه مدنی هستند. این ها، همه و همه به بی تفاوتی سیاسی جامعه و طبقه کارگر سوخت و ساز دارند. «هنگامی که شکل تنگ و محدود بورژوایی کنار گذاشته شود، ثروت چه چیزی است جز جهانشمولی نیازها، تواناییها، لذتها و نیروهای تولید افراد که در مبادلهای همگانی تولید میشود… چه چیزی است جز بسط مطلق گرایشهای خلاقانهی انسان، بدون کوچک ترین پیششرطی، جز تکامل تاریخی پیشین که تمامیت این تکامل را ـ یعنی تکامل کل نیروهای انسانی به معنای دقیق کلمه که با هیچ ملاک و معیار مرسومی سنجشپذیر نیست ـ به غایتی در خود تبدیل میکند؟ چه چیزی است جز وضعیتی که در آن آدمی خود را به هیچ شکل تعیینشده بازتولید نمیکند و تنها تمامیت خود را میآفریند و در جستجوی آن نیست که همان بماند که گذشته بدان شکل داده، بلکه در حرکت مطلق برای شدن است؟(4) کمونیسم طبقه کارگر، برآن است تا به جای جامعه مدنی دروغین و طبقاتی و بیگانه ساز بورژوایی، آنچنان جامعه ای را بنا نهد، که آزادی فرد در گرو آزادی همگان باشد و آزادی همگان، به آزادی فرد معنا بخشد.
منابع:
1) هگل، فرهنگ فلسفی، مایکل اینوود، ترجمه حسن مرتضوی، نشر نیکا، ص2-231، چاپ نخست 1388، تهران.
2) مارکس، انگلس، ایدئولوژی آلمانی، ازکتاب لودویگ فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی (کارل مارکس، فردریش انگلس و گئورگ پلخانف)، صص۳۷۶، ترجمه پرویز بابایی، نشر چشمه، تهران، چاپ چهارم سال ۱۳۸۹.
3) مارکس در پیشگفتار کتاب در نقد اقتصاد سیاسی .
4) کارل مارکس. گروندریسه، ترجمه باقر پرهام و احمد تدین، صص 490-489 .
|
|