مارکس معمار همیشه ماندگار تغییر جهان

رشید رزاقی

دو صدمین زاد روز او گرامی باد

مارکس شناسان شخصیت کارل مارکس رهبر پرولتاریای جهان را جمع مُتَصَوَّر از متشخص ترین اندیشمندان زمانه همچون ولتر، رسو، کانت و هگل... و دیگران میدانند. اما مارکس با کشف قوانین اقتصاد سیاسی و ماتریالیسم تاریخی و بنیان نهادن فلسفه بر پایۀ علم نه تنها با آنها مرزبندی دارد، بلکه فرای آنها ، جایگاهش به مانند متفکر و اندیشمندی نابغه برجسته تر است. بنا به نظر سنجی دستگاه سخن پراکنی بی بی سی او بزرگترین اندیشمند تأثیر گذار هزارۀ دوم است. همچنین او اولین فیلسوف در میان ٢٠ تن از برجسته ترین فیلسوفان جهان است که در تغییر جهان موثر بوده اند. او به لحاظ پیش بینی کردن "جهانی شدن سرمایه"، بعنوان "متفکر آینده" نیز معرفی شده است. مارکس خود جایگاه خاصی برای فلسفه و فیلسوف قایل بود. او وظیفۀ فیلسوف را باز نگری کرد و با تعیُن رسالتی نو، آنرا از توصیف جهان به تغییر جهان باز تعریف نمود. برای فلسفه وظیفه ای قایل شد: که پس از اثبات حقیقت این جهان در برابر جهانی غیر حقیقی، و تقدس از خود بیگانگی آن، فلسفه باید خودبیگانگی انسان را در اشکال نامقدس آن آشکار! و به این سان نقد آسمان را به نقد زمین، نقد مذهب را به نقد حقوق و نقد الهیات را به نقد سیاست تبدیل کند. البته نقد نمی تواند جای انتقاد با اسلحه را بگیرد، قدرت مادی را باید با نیروی مادی سرنگون کرد، اما، نظریه چنانچه رادیکال و به انسان مرتبط باشد، همین که به دل توده ها بنشیند و آنها را فرا گیرد به نیروی مادی تبدیل میشود.

خود وی بعنوان فیلسوف، اقتصاد دان، جامعه شناس، روزنامه نگار و تاریخ دان چنین روشی را در پیش گرفته بود. بهمین لحاظ او صرفاً یک تحلیل گر و یا نقاد بی عمل نبود، بلکه یک پراکتسین انقلابی نیز بود. او دکترین و تئوری نشأت گرفته از اندیشه را تا آنجا واقعی و بدور از سفسطه میدید که در راستای دگرگونی جامعه عمل کند و برای این هدف عوامل و ابزار انسانی و اجتماعی را به خدمت گیرد. بر همین مبنا، و از آنجائیکه" تاریخ همۀ جوامع تاکنون موجود را تاریخ مبارزات طبقاتی " میدید! با مدد قانون ارزش اضافه بمثابۀ مبنای از خود بیگانگی و استثمار کارگر، حکم تاریخی خویش را مبنی بر آشتی ناپذیری تضاد کار و سرمایه و مختوم به انقلاب کارگری را صادر نمود! و تصویر آیندۀ جامعه، یا جامعۀ انسانِ اجتماعیِ آزاد و برابر و فارغ از استثمار را – یعنی جامعۀ کمونیستی- در برابر ما قرار داد.

در بستر و زمینۀ چنین نگرشی، که وی کارکرد اقتصاد و جامعۀ سرمایه داری را موشکافانه و عمیق آنالیز و کالبد شکافی میکرد! او در زمان خود و تا هم اکنون نابغۀ اعصار و قرون و یک استثناء به شمار می آید. به همین دلیل در تاریخ معاصر، شخصیتی به اندازۀ مارکس یافت نمی شود که وحشت سرمایه داران را برای وا نهادن مالکیت خصوصی و قدرت سیاسی ناشی از آن برانگیخته باشد، و باب امید به رهایی از استثمار و فقر را پیش روی کارگران بگشاید. هنگامی که، یک ربع مانده به ساعت سه بعد ازظهر روز چهاردهم ماه مارس ١٨٨٣ که سامانۀ اندیشۀ بیش از چهار دهه تلاش نظری و عمل انقلابی مارکس در سکوی ذهن وی از کار باز ایستاد. و چشمان وی در پی رصد فرجام و فرود موشک شلیک شده توسط "کاپیتال" بر فرق بورژوازی، بسته شد، و پیکرش در صندلی کارش به آرامشی ماندگار فرو رفت!؟ بورژوازی و حکمرانان کشورهای مختلف اروپا نفس راحت کشیدند. آنها بزعم خود چنین برداشت نمودند که از این پس منبع تغذیۀ فکری" شبح کمونیسمِ در حال پرواز بر فراز اروپا" به ته میرسد و محرک اوج یابندۀ آن فلج خواهد گشت. اما کارگران اروپا، از پاریس و لندن و بروکسل گرفته ، تا معادن سیبری و کالیفرنیا در فقدان او به سوگ نشستند و اشک ماتم ریختند. ناگفته نماند برای طبقۀ کارگر و پیشروان وی که رنج می برند و تفکر میکنند و روشنفکران کمونیست که فکر میکند و رنج میبرند، سوگ مفهوم دگرسان شده است. آنهم به معنای خشمی است که مارکس بعنوان دور خیز زانو زده ها در پیشگاه اربابان برای رستاخیز از آن نام می برد. مصداق آن نیز در نمود انقلاب اکتبر روسیه قابل مشاهده است. تاریخ شهادت میدهد بورژوازی جهت نابود کردن این تجربۀ کارگری، که نظریۀ مارکس را به مِنصۀ تحقق و ظهور میرساند از هیچ جنایتی روگردان نشد. بورژوازی جهانی، کشور تازه تأسیس شوراها را با تحمیل جنگ داخلی و محاصرۀ زمینی، در منگنۀ فشار قرار داد تا با نابودی اش، جهان را برای پیشگیری از دگرگونی و تأمین بقای خود ایمن! و درک تعالیم و تأثیر گذاریهای مارکس را خنثی نماید. آنگاه نیز که بر اثر انحراف از پیشبرد امور متکی بر تئوری و روش مارکسیستی که به فروپاشی نظام سرمایه داری دولتی بلوک شرق انجامید، کوس ردیۀ نظرات مارکس را بر پایۀ جعلیاتِ فرانسیس فوکویاما مبنی بر "پایان تاریخ" به صدا در آوردند تا ضمن تیره و تار کردن افق باز اندیشی اشتباهات تجربۀ مزبور، ایدۀ سوسیالیزم را ابتر شده معرفی نمایند.

قدرت های حاکمه و بورژوازی، در زمانی که مارکس در قید حیات بود، سعی بر آن داشتند تا با سانسور و زیر نظر گرفتن، تبعید، و موانع تراشی در انتشار آثارش از ارتقاء دانش، و تراکم خشمِ منجر به قیام های کارگری جلوگیری نمایند، و امنیت و موقعیت خود را محفوظ نگاه دارند. همچنانکه از ترس پلیس، هیچ ناشری حاضر نبودند کتاب ایدئولوژی آلمانی یا همان اثر فلسفی جدلی در مقابل مخالفین سوسیالیسم که حاوی مباحثی پیرامون آیندۀ کمونیستی بود به چاپ رسانند. در نتیجه به قول انگلس آنرا به نقد جوندۀ موشها سپردند، و آنهم دهه ها سال پس از تحریر به چاپ رسید. همچنانکه گروندریسه به فراموش خانۀ تاریخ سپرده شده بود. این ملات پایه ای و بنیادین کاپیتال که حاوی نظرات پخته و تکامل یافتۀ مارکس بود، به همت ریازانف در میان انبوه دستنوشته های مارکس در سال ١٩٢٤ از انبار حزب سوسیال دمکرات آلمان بیرون کشیده شد و در سال ١٩٣٩ در المان منتشر گردید. بقول "هال دریپر" اگر این کتاب تأثیر گذار، در سال ١٩٣٢ منتشر میشد و سربازان آلمانی آنرا درک میکردند، ما شاهد جنگ دوم جهانی و آن فاجعۀ وحشتناک نمی شدیم. نقش نازیها و تلاش آنها را نیز برای محو کمونیستها و آثار و نوشته های مارکس نمیتوان نادیده گرفت. ناگزیر برای پیشگیری از دستبرد به دستنوشته ها، صندوقهای حاوی آنها را به پستوها و انبارهای متروکه و زیر زمین منازل منتقل و نگهداری میکردند.

پس از جنگ دوم جهانی، که فقر و ویرانی بر اروپا مستولی شده بود. پیش زمینۀ وقوع انقلاباتی را که دهه ها پیش، مارکس انتظار آنرا کشیده بود، مهیا می شد. بورژوازی اروپا تهدید تأثیر گذاری اندیشه های مارکس جهت خیزش توده های جنگ زده را احساس میکرد، و هراس از خروج اروپا، از زیر سلطۀ سرمایه، در نتیجۀ انقلاب کارگری، سراپای وجودش را در بر گرفته بود. لذا برای پرهیز از مواجه با انقلاب و نیز کاهش اثرات حضور کشورهای به اصطلاح کمونیستی در مرزهای شرقی خود، راه نجات را در پناه بردن و هم پیمانی با ایالات متحده جستجو نمود. آمریکای ثروتمند! با اقتصاد قوی و پیشرفته! که به سبب فاصلۀ جغرافیایی آسیب های جنگی کمتری را متحمل شده بود. با اجرای طرح مارشال و سرازیر شدن سرمایه گذاریها به اروپا و بازسازی آن، این بار نیز شبح کمونیزم و انقلاب کارگری، موقتاً از سر اروپا پرید. تا آنگاه که بارِ دیگر تضاد کار و دست به یقه شدن استثمار با سرمایه! به چه صحنه آرایی ای و رویا رویی بیانجامد.

با وجود اینکه مارکس شخصیتی بود که هیچکس با وی خصومت شخصی نداشت، اما بیشتر از هر کسی دارای دشمن عقیدتی و طبقاتی است. بورژوازی و سرمایه داران و نفع طلبان فردی و گروهی و صاحبان قدرت با وی و عقاید و نظریه هایش خصومت ورزی میکنند. مارکس در بررسی و نقدهای های اقتصادیش حتی بیشتر از اقتصادانان کلاسیک نظیر آدام اسمیت و ریکاردو و بابتیست سه و دیگران مفاهیم و مقولات نظام و جامعۀ سرمه داری را از نارسایی و اوهام پاک کرد و جوانب نا پیدای آنرا آشکار نمود. اگر چنانکه مارکس به این اکتفا میکرد و نقش مالکیت خصوصی را در بیگانگی محصول نیروی کار از تولید کنندۀ اصلی- یعنی از کارگر، و خود بیگانگی انسان ناشی از بت وارگی کالا و ثروت های اجتماعی، و نیز به کشف قوانینی: نظیر ارزش اضافه و یا قوانین تکامل اجتماعی نایل نمی شد. بدون شک او محبوب ترین و از مفاخر بارگاه سرمایه شمرده میشد، و منزلت او را قدر می نهادند. به گونه ای که بر سر هر کوی و برزن و تقاطع و میادینی، تندیس وی را بر می افراشتند و تکریم میکردند. اما چون در قانون ارزش، منشاء تصاحبِ بخش قابل توجهی از دسترنج کارگر، و منبع ثروت اندوزی و تراکم سرمایه را عیان میکند! و بر مبنای استثمار متکی به تضاد همیشه موجود کار و سرمایه، انقلاب کارگری و سوسیالیسم را بمثابه راه نجات و آزادگی، در پیش پای کارگر قرار میدهد، وی به ابلیس منتسب میشود.

تداوم چنین خصومت ورزی ای در زمان حاضر از نظر دیالکتیکی جز بازندگی بورژوازی- چه در اسرع زمان و یا دیر هنگامی دیگر، فرجامی ندارد و برندۀ قطعی مارکس است. زیرا روابط تولیدی در کنار نیروهای مولده به تناسبی ناسازگار و غیر قابل گنجایش رسیده است. از سویی شدت فقر و آسیبهای اجتماعی فاجعه بار است. بحرانهای مالی مزمن و لاینحل، و تمرکز راکد ثروت در دست گروهی کوچک و قلیل، اشتغال و معیشت اکثریت قریب به اتفاق جمعیت کرۀ زمین را تهدید میکند، و دولت مبدل به کارگزار و مدیر صرف و اداره کنندۀ سرمایه دارها گردیده است. از آن سو آگاهی طبقاتی و اجتماعی به سطح امیدوار کننده رسیده، و رو آوری به کاپیتال به میزان باور نکردنی رشد کرده است، تا جائی که فروش گروندریسه به تیراژ ٥٠٠ هزار جلد رسیده است. در حال حاضر توده های مردم زحمتکش بر سر دو راهی " بربریت ناشی از نیو لیبرالیسم، یا سوسیالیسمی که مارکس در آثار خود ضرورت و ناگزیری آنرا تدوین نمود به سوی مسیر دوم جهت گیری میکنند. همچنانکه وعده های انتخاباتی پاره ای از کاندیداتورهای انتخابات های گوناگون، با دستاویز های سوسیالیستی! مؤید این حقیقت است.

زندگی مارکس

کارل مارکس در روز پنجم ماه (مه ی) ١٨١٨ در خانواده ای نیمه مرفه در شهر تریر در منطقۀ راین آلمان که به سبب قدمت و زیبایی طبیعت به رم اروپا معروف بود متولد شد. پدرش شغل وکالت داشت و با دانشی وسیع، روشنفکری لیبرال و دمکراسی خواه شناخته میشد. وی با تأسی از فضای سیاسی و صنعتی راین که در تصرف فرانسه و تحت قوانین ضد فئودالی ناپلئون اداره میشد، به مسائل و نظرات سخنوران انقلاب کبیر و انقلاب بورژوایی ١٨٣٠ فرانسه آشنا بود. مارکس در نوجوانی تحت تأثیرات فکری پدر، و دوستی و آموزشهای بارون فن وستفالن پدر زن آینده اش، و نیز همزمانی با شورشهای کارگران لیون و شهرهای عمدۀ فرانسه در سالهای ١٨٣٠ تا١٨٣٤با تفکرات اندیشمندان بزرگ چون رسو و ولتر و شکسپیر و سن سیمون سوسیالیست تخلیلی فرانسه آشنایی پیدا کرد. در واقع تا سن ١٢ سالگی همۀ آموخته های خود را در خانه فرا گرفت، و بهمراه آن دارای ذهن خلاق و قدرت ابداع بود. مارکس از همان دوران نوجوانی با افراد مرتجع و وابسته به حکومت سر توافق نداشت و حتی در پایان سال تحصیلی با معلمان دست گمارده، خداحافظی نمیکرد. او روح سرکش و تسلیم ناپذیر داشت، و این بیم پدر را برانگیخته بود که ناگزیر گردد: بارها وی را به آرامش ، کوتاه آمدن و فکر کردن به آیندۀ خود و خانواده هشدار دهد. با وجود این سرزنشها، او با پدر رابطه ای صمیمانه و عاطفی همراه با احترام متقابل داشت، و تا پایان عمر عکس پدر را در جیب خود حمل میکرد. پرورش فکری مارکس در چنان فضای خانوادگی و اجتماعی، اگر چه تا سن ١٦ سالگی به عضویت کلیسا در آمده بود، اما بگردانندگی کائینات و الهام از سوی خدا باور نداشت! شخصیتی را در وجود او شکل داد، که حتی در انشاء نویسی کلاس درس، بارقه های اومانیسم و انسان گرایی و گزینش حِرَف خدمتگزاری در راه رفاه بشریت در آن مشاهده میشد. در یکی از همان انشاها دبیرستانی نوشته بود: "تاریخ نشان میدهد که سعادتمندترین انسانها آنهایی هستند که بیشترین انسانها را سعادتمند کرده اند و در ارتقاء جامعه کوشیده اند."

مارکس تحصیلات دانشگاهی را در بن آغاز کرد . اما از همان آغاز، بر سر انتخاب رشتۀ تحصیلی، اختلافش با پدر بروز نمود. پدر تحصیل در رشتۀ حقوق را ترجیح میداد و شخصیتهایی را معرفی کرده بود تا مارکس با آنها مجالست داشته باشد. اما مارکس به تحصیل در رشتۀ فلسفه علاقمند بود، و برای تحصیل در این رشته، به برلین نقل مکان کرد. او با اشتیاق فراوان تا پاسی از شب گذشته، زیر نور شمع، غرق در مطالعه می شد، بگونه ای که سلامتی اش به خطر افتاد و این موجب ناخرسندی پدر شد. او تنها به مطالعه اکتفا نمیکرد و در مسایل سیاسی و اجتماعی دانشگاه از جمله دعوا با دانشجویان اشرافی شرکت مینمود. مارکس در برلین برای پی بردن به حقیقت، دستخوش تحول فکری عمیقی می شود وبا رومانتیسم دوران دبیرستانی و ایده آلیسم کانت و فیخته تسویه حساب میکند. اما به لحاظ جو فکری غالب، تحت تأثیر افکار هگل، استاد خود، قرار گرفت و دست به مطالعۀ جدی هگل زد! و از این زمان، سر آغاز بلوغ فکری وی شروع می شود. نتایج این مطالعات چنین به پدرش منعکس میکند:"هیچ تصور نمیکردم در اینجا به بلوغ میرسم و از یک آدم ضعیف و کم خون، به مردی پر توان مبدل خواهم شد" . البته بنا به خصوصیت مارکس و شیوۀ کار و پژوهش اش و نیز با توجه به گذار تکاملی فلسفۀ آلمان، گرویدن به هگل و جنبش هگلی های جوان زمان درازی دوام نیاورد و هگل را به خاطر ایده آلیسم اش به نقد کشید و دیالکتیک او را از خرد گرایی ذهنی رهانید و به جای سر، بر پای خود نشاند. هم زمان، به سبب گسیخته شدن انسجام درونی هگل های جوان در بعد از مرگ استاد که بر سر مذهب و تأثیرات انقلاب ١٨٣٠ فرانسه که متدلوژی و کل سیستم هگل به زیر سؤال رفته بود، مارکس نیز از عضویت جنبش، کنار کشید و حتی مزید بر انتقادات فلسفی، از نظر رفتار و اخلاق ژولیده منشی، آنها را مورد نقد قرار داد.

مارکس در برلین جنبه های رسمی دانشگاه را نادیده میگرفت و انرژی و وقت خود را بر روی مطالعۀ آزاد متمرکز می نمود. بطوریکه در ٩ ترم تحصیلی، فقط ١٢ واحد را گذراند. و در سه سال آخر دانشگاه، در دو کلاسِ اِشعَیای نبی و اُروپید شرکت کرد. مع الوصف بعلت دانش وسیع و دایرةالمعارفی اش ، موفق شد تز دکترایش را بنویسد و درآوریل ١٩٤١ دانشگاه را به پایان رساند. او به منظور احراز استادی دانشگاه و نیز تغییر و تکاملِ فلسفۀ تاریخ هگل، که بعلت متضاد بودنش با دنیای تقسیم شدۀ کنونی غیر واقعی بود! تز دکترای خود را در زمینۀ فلسفۀ طبیعت دموکریت و اپیکور نوشت که در آن جبرگرایی مکانیکی دموکریت در برابر اخلاق آزادمنش اپیکور قرار میگیرد. در همین زمان، با انتشار کتاب ماهیت مسیح نوشتۀ فویر باخ، واقعۀ مهمی در زندگی فکری و نظریه پردازی آلمان رخ می دهد. کتاب مزبور، بر مذهب خط بطلان میکشد، افق شناخت علمی را گسترش، و افق ماتریالیسم در آن نمایان گردیده است. پیشرفتِ اساسیِ درک روابط انسانی در نظریۀ فویر باخ، برای مارکس فرصتی بدست میدهد تا او به شکل دادن دید ماتریالیستی خود کمک کند، و از این لحاظ مارکس تحت تأثیر فویر باخ قرار میگیرد، و آنها را بهم نزدیک می شوند. از حاصل این نزدیکی محفلی ایجاد شد، که در صدد انتشار نشریه ای با عنوان" اسناد خدا ناباوری" بود. نقش و اهمیت این محفل را "جورج یونگ" وکیل دادگستری که طرفدار جنبش رادیکال بود چنین بیان میکند:"آگر مارکس ، یرونو باوئر و فویر باخ نشریه ای را در نقد مذهب انتشار دهند، برای خدا بهتر آن خواهد بود که ملائک را دور خود گرد آورد و بر وضع خود مویه و زاری کند، زیرا، که این سه او را از عرش بیرون خواهند کرد. آرنولد روگه یکی از استادان فلسفه نیز مینویسد: محفل " اسناد خدا ناباوری"، خدا، مذهب و جاودانگی را از تخت به زیر کشیده اند، و در عوض انسان به خدایی رسیده است! باوجود این همکاری، و تأثیر گذاری، فویر باخ نیز همچون هگل و دیگران، از دید نقاد مارکس پنهان نماند و مدتی بعد، در تز های یازده گانه، به سبب بیان نا پیگیر و ناقص از جهان بینی ماتریالیستی و پراتیک و درک غیر تاریخی از انسان مورد نقد قرار میگیرد.

مارکس پس از کسب دانشنامۀ دکترا، موانعی برای اشتغال وی در دانشگاه بوجود آمد، و ناچار شد به کار سیاسی و روزنامه نگاری روی بیاورد. او بلحاظ آشنایی با محافل لیبرال و مخالف دولت، سر دبیری روزنامۀ راینیش تسایتونگ را پذیرفت، که هدف آن خفظ قوانین ناپلئون بود. مارکس در این سِمَت اولین مقاله سیاسی خود را که شاهکاری جدلی در مورد آزادی مطبوعات و نقد مقررات سانسور حکومت پروس بود برشتۀ تحریر در آورد. با سردبیری مارکس تیراژ روزنامه افزایش یافت و به سطح روزنامه ای ملی رسید. مارکس از درج مقالات اولین کتاب کمونیستی منتشر شده در آلمان ابایی نداشت و سانسورچی ها از روی حسرت، روزنامۀ مزبور را قلمرو "دیکتاتوری مارکس" می نامیدند. مارکس سیاست روزنامه را به گونۀ چشم گیری تغییر داد و بجای نقد مسایل آسمانی به مسایل زمینی و دنیوی روی آورد. در این راستا سیاست دولت، قوانین مجلس راین در مورد جمع آوری چوب، عبور از جنگلها، وضعیت موکاران منطقۀ موزل، بحث های مربوط به تجارت آزاد و تعرفه های گمرکی را به انتقاد گرفت. مارکس به وزین کردن روزنامه و غنای محتوای آن توجه زیادی مبذول میداشت! بهمین سبب برای برایی نقد ها و گسترش کار فکری و پژوهشی خود مجبور شد به مطالعۀ عمیق اقتصادی روی آورَد. و هم زمان، فلسفۀ حق هگل که وی دولت را مافوق طبقات و"بخردانه"، و یک "پرفسور دولتی" به حساب می آمد به نقد کشاند. که این موجب روی گردانی شاگردان هگل از وی گردید. کاسۀ تحمل دولت پروس در خصوص فعالیت مطبوعاتی مارکس رفته رفته لبریز میشد و در ژانویه ١٨٤٣ کابینه در حضور شاه تصمیم به بستن روزنامه گرفت.

مارکس در تابستان سال ١٨٤٣، سرانجام پس از هفت سال گذار از دوران نامزدی، با ینی وستفالن ازدواج کرد. او بعلت تنگ شدن عرصه بر روشنفکران رادیکال و ترقیخواه تصمیم به خروج از آلمان گرفت و پاریس را بدلیل وجود انواع گرایشات سیاسی، گروها و نشریات پر شمار، محیطی سرزنده برای انتشار نشریه ای رادیکال مساعد تشخیص داد. او در اکتبر ١٨٤٣ بسوی پاریس حرکت نمود و چهار ماه بعد ینی به وی ملحق شد. از آنجائیکه خود را رها شده از دیدگاههای کانت، اسپینوزا و هگل میدید در تدارک یک چهار چوب فکری سازمانیافته برای تلفیق رادیکالیسم فلسفی آلمانی و سیاست چپگرای فرانسوی برآمد. لذا در توافق با آرنولد روگه به طرح نشریۀ سالنامۀ آلمانی- فرانسوی پرداخت. نخستین شمارۀ سالنامۀ آلمانی – فرانسوی که دو شماره را در برمیگرفت، و اولین و آخرین شمارۀ آن بود، علاوه بر مقالات مارکس در زمینۀ مسئلۀ یهود و گامی در نقد فلسفۀ حق هگل، مقالات انگلس در مورد خطوط کلی اقتصاد سیاسی و وضعیت انگلستان در آن به چاپ رسید. مارکس در این نشریه در انتقاد از برونو باوئر که آزادی یهودیان تحت سلطۀ حکومت مذهبی را مشروط به ترک مذهب خود کرده بود، نوشت: "دولت مذهبی نه تنها از نظر سیاسی دولتی ریاکار است بلکه مذهب را نیز بی اعتبار میکند. مارکس تناقض درونی و دوام ناپذیری دولت های مذهبی را به این صورت بیان میکند: که جدا کردن روح "کتاب الهی" از کلام آن، عملی است غیر مذهبی. دولتی که "کتاب مقدس" را وا می دارد به زبان سیاست، یعنی به زبانی دیگر غیر از زبان الله سخن بگوید! اگر نه در چشم مردم، در چشم مذهب خود مرتکب توهین به مقدسات شده است. چنین دولتی که کتاب آسمانی منشور اوست، و دولت و زباله های انسانی اش برآن استوارند! در تضادی دردناک گرفتارند که از دیدگاه مذهبی حل نا شدنی است. و دولت مذهبی، هیچ پاسخی برای این تضاد ندارد. از نظر مارکس بنیان نقد غیر مذهبی این است: انسان مذهب را می سازد، مذهب انسان را نمی سازد.

یکی دیگر از مقالات مارکس در سالنامه، به تشریح انتقادی جامعۀ مدنی، حقوق بشر و حقوق شهروندیِ مطرح شده از جانب برونو باوئر نظر دارد. او ضمن تأکید بر تمایز این مفاهیم، میگوید:" این به اصطلاح حقوق بشر، در تمایز با حقوق شهروندی، چیزی نیست جز حقوق اعضای جامعۀ مدنی؛ یعنی حقوق انسان خود پرست، انسان جدا شده از انسانهای دیگر و جدا شده از جماعت. کاربرد عملی حق برخورداری انسان از آزادی در جامعۀ مدنی حق برخورداری از مالکیت خصوصی است، که بنیان این جامعه را می سازد. چنین حقی هر انسانی را وا می دارد که انسانهای دیگر نه عامل تحقق آزادی خویش، بلکه مانع آن بداند...بنا براین هیچ یک از مواد به اصطلاح حقوق بشر، از انسان به عنوان عضو جامعۀ مدنی، یعنی فرد فرو رفته در خود و اسیر منافع و هوس های مشخصِ جدا از جماعت، فراتر نمی رود- و حقوق بشر، نه تنها حقوق انسان به معنای موجودی نوعی نیست. بلکه نفس زندگی نوعی، نفس جامعه را چهار چوبی بیگانه از افراد، و همچون محدودیتی برای استقلال اولیۀ آنان می انگارد، و تنها قیدی که انسانها را به هم پیوند میدهد نیاز طبیعی، احتیاج و منافع خصوصی، حفظ مالکیت و نفس خود پرست آنهاست."

در زمان اقامت مارکس در فرانسه، پاریس در اوج پیشرفت صنعتی اروپای قاره یی بود. این شهر یکی از مراکز بزرگ تجمعات کارگری آلمان به شمار می رفت. انجمن عدالت که بعدها به اتحادیۀ کمونیستی تغییر نام داد در این شهر تکوین یافت. مارکس بار ها به اثر گذاری جنبش کارگری بر خویش اشاره داشت و در نامه ای به فویرباخ: اشتیاق آنها، و آموزش و کار تبلیغی و نیز طراوت بی غل و غش و اصالت اخلاقی آن انسانهای آبدیده از کار را توصیف کرده بود. او در پاریس ارتباط نزدیکی با پیشروان کارگری، رهبران انجمن عدالت و بسیاری از انجمن های مخفی کارگران فرانسوی داشت. در ضمن به شدت غرق مطالعه بود، و نه، سال به سال، بلکه ماه به ماه رشد فکری وی افزایش می یافت. مارکس در پی انتشار اولین شماره سالنامه بر سر مضمون مقالۀ روگه دوست قدیمی و همکارش در سالنامه مذکور، که او شورش کارگران بافندگی سیلزی را ناشی از استیصال، و فقر را نتیجۀ غیر سیاسی بودن مردم آلمان ارزیابی نموده بود اختلاف پیدا کرد و بدلایلِ نظرات ضد کمونیستی از او فاصله گرفت. مارکس با انتشار مقاله ای نظریۀ او را رد کرد. استدلال او این بود که شورش کارگران نشانۀ رشد آکاهی کارگران است... و هیچ موجود زنده ای باور ندارد که کاستی های وجودش پایه در اصل موجودیت و جوهر زندگی اش دارد... لذا ریشۀ کاستی های کارگر در حیطۀ بیرون از زندگی او قرار دارد. پس دولت هرچه قدرتمندتر ، و در نتیجه هر چه کشور سیاسی تر باشد تمایل کمتری به درک پایه های عمومی بیماریهای اجتماعی و یافتن بنیان آنها دارد.

درج مقالۀ انگلس در سالنامۀ آلمانی- فرانسوی که با دیگاهایش ناشی از عضویت در جنبش آزادگان و هگلی های جوان متفاوت بود مقدمات ملاقات و ریشۀ دوستی پایداری را بنیان نهاد که تا مرگ مارکس ماندگار، و انگلس نیز تا زمان مرگ، با یاد آن وفادار ماند. انگلس که در مقالات یاد شده از نوشته های اقتصاددانان کلاسیک انگلستان نتیجه گیری سوسیالیستی کرده بود! و از نظر تئوریک: بنیان مادی برای طبقۀ کارگر بعنوان یک طبقۀ انقلابی ارائه میکرد، مورد توجه مارکس واقع شد. تا ضمن آشنایی با اوضاع انگلستان که جنبش کارگری پیشرفته ای داشت، نظریۀ خود را در بارۀ پرولتاریا تغییر دهد و آنرا بر بنیانی مادی استوار نماید. مطالعات مارکس در این زمینه، که به دستنوشته های سیاسی اقتصادی ١٨٤٤ معروف است شامل ٩ دفتر میباشد. در این اثر که کار بیگانه شده در نظام سرمایه داری در کانون نظام فلسفی مارکس قرار دارد، نقش تعیین کننده در تکامل دیدگاه مارکس و شکل گیری شیوۀ تفکر او دارد! این اثر همچون پراهمیت ترین نوشتۀ مارکس مورد ستایش است و به قول استیوان مزاروش بیش از هر نوشته ای در قرن بیستم مورد تفسیر قرار گرفته است.

انگلس در عزیمت به انگستان جهت مدیریت کارخانۀ جد بزرگ پدری، با ارتباط با جنبش کارگری انگلستان و گفتگو با رهبران چارتیست تجارب گرانبهایی کسب نمود، و بر این پایه، وجه اقتصاد سیاسی را بعنوان فاکتور سومی به اجزاء فلسفی و سیاسی پیوند دادند و در گذار مارکس از کمونیسم فلسفی به کمونیسم پرولتری موثر بود. کمونیسم مارکس در نوشتۀ "گامی در نقد فلسفۀ حق هگل" هنوز فلسفی است. در آنجا پرولتاریا، قلب رهایی بشریت و فلسفه را مغز آن میداند. آما در دستنوشته های ١٨٤٤ طبقۀ کارگر صرفاً، نیروی انقلاب محسوب نمی شود ، بلکه خرد آن نیز به شمار می آید. و برای نخستین بار بجای کار از مفهوم کارمزدی برای تأمین معاش نام می برد. آنهم بر بستر این واقعیتِ اقتصادیِ معاصر، که : "کارگر هر چه بیشتر ثروت تولید کند و هرچه قدرت و مقدار تولیدش افزایش یابد فقیرتر میشود. و هرچه کالای بیشتر می آفریند خود به کالایی ارزان تر بدل میشود". مارکس علت این پی آمد را در رابطۀ کارگر با محصول کارش، که رابطه با شیئ بیگانه است، بدلیل تصاحب محصول کار توسط سرمایه دار میداند: که موجب میشود هم موضوع کار و هم وسیلۀ معیشت از دست کارگر ربوده شود و او به بندۀ موضوع کار خود مبدل شود. مارکس در دستنوشته های دوم، ماهیت و شیوۀ هستی کارگر و سرمایه در نظام سرمایه داری را بیشتر از پیش تجزیه و تحلیل میکند و به تضاد های میان این دو می پردازد و می نویسد: سرمایه تجسم عینی کار انسانِ گم گشته از خویش است، و کارگر تجسم ذهنی سرمایۀ انسانِ کاملاً گم گشته از خویش! اما کارگر این نگون بختی را دارد که سرمایۀ زنده و از این رو سرمایه ای بی نیازمند است. کارگر تولید کنندۀ سرمایه و سرمایه تولید کنندۀ اوست. بدین سبب، کارگر خود را تولید میکند و محصولِ کل این فرایند: تولید انسان به مثابۀ کارگر و کالاست. سپس مارکس در دستنوشتها برای پایان یافتن این گم گشتگی انسان و از خود بیگانگی وی، برداشت خود را از کمونیسم چنین بیان میکند: کمونیسم همانا فرا رفتن از مالکیت خصوصی به منزلۀ از خود بیگانگی انسان است. و از این رو، چون تملکِ واقعیِ جوهرِ انسان توسط انسان و برای انسان است. پس کمونیزم به معنای بازگشت کامل انسان به خویشتن به عنوان موجودی اجتماعی است- یعنی موجودی انسانی شده که بر اثر این بازگشت آگاهانه تمام ثروت و غنای پیشرفتهای تا به امروز را در بر میگیرد. در بخش سوم دستنوشته، مارکس غنای نیازهای انسان در جامعۀ سوسیالیستی را با جامعۀ سرمایه داری مقایسه میکند و نشان میدهد: که در مناسبات مالکیت خصوصی، چگونه هر کس در فکر ایجاد نیازی جدید برای دیگری است. که او را به طریقی جدید، قربانی کند، و به وابستگی نوینی گرفتار نماید، تا به خانه خرابی اقتصادی کشیده شود. مارکس برای رهایی کارگر از چنین شرایطی، در کتاب "خانوادۀ مقدس" که در سال ١٨٤٥منشر نمود، برای نخستین بار نکاتی در باب درک ماتریالیستی تاریخ را بیان میکند. او بر نقش تاریخی – جهانی پرولتاریا به رسالتِ ثمر رساندن انقلاب سوسیالیستی تأکید دارد، و آنرا نتیجۀ ناگزیر جایگاه این طبقه در جامعۀ سرمایه داری میداند. در ضمن اعلام میدارد که رهایی اجتماعی پرولتاریا به معنی رهایی کل جامعه از ستم و استثمار است. بهمین لحاظ مبارزۀ طبقۀ کارگر برای رهایی خود معنایی اصیل و انسانی دارد.

مارکس با بهره گیری از معاشرت و تجربۀ خود با زنان و مردان کارگر فرانسوی، و انگلس با کارگران منچستر و مشاهدۀ شور و اشتیاق آنها به پیشرفت! نقش آزادی زن را در پیشرفت جامعه مورد توجه قرار داد و نوشت: "تحول اعصار تاریخی همواره با پیشرفت در امر آزادی زن می توان تعیُن گردد. چرا؟ که در اینجا، یعنی در رابطۀ زن و مرد است که رابطۀ ضعیف و قوی و پیروزی طبیعتِ انسان بر قساوت از همه جا آشکارتر است. میزان آزادی زن معیار سنجش طبیعی آزادی به مفهوم عام آنست. تحقیر زن یکی از مشخصات اساسی تمدن است همانطور که مشخصۀ اساسی بربریت نیز هست. تفاوت تنها در آنست که در نظام متمدن هر کار زشتی را که در بربریت به شکل ساده اش صورت میگیرد، به شکل پیچیده، و دو پهلو در می آورَند. که بطور یقین هیچکس شدیدتر از خود مرد، با اسارت زن مجازات نمی شود. ینی همسر مارکس نیز که برای دیدار خانواده در تریر به سر می برد در نامه ای به مارکس که در نقش منشی و ادیتور مقالات، به او کمک میکرد، احساس خود و جایگاه زن را با توجه به مشاهدات مبارزات کارگران فرانسه چنین توصیف میکند: " هنوز در آلمان، داشتن فرزند افتخار بزرگی است، هنوز دیک غذا و سوزن خیاطی احترام بر می انگیزند، و علاوه برآن انسان برای تمام روزهایی که صرف شست و شو، دوخت و دوز و بچه داری میکند احساس رضایت دارد...اما هنگامی که افراد تا آن حد پیشرفت میکند و بیان این اصطلاحات برایش کهنه میشود. از آن موقع به بعد، انسان انگیزه ای برای انجام وظایف ناچیز زندگی نمی بیند و می خواهد از زندگی لذت ببرد، فعال شود و خوشبختی انسانها را در خود احساس و تجربه کند.

پس از جلوگیری از انتشار سالنامۀ آلمانی-فرانسوی در پاریس مارکس با تحمیل خط مشی خود، همکاری با نشریۀ مستقل "به پیش" را آغاز کرد. اما این همکاری بیش از ٩ ماه دوام نیاورد و بعلت فشار دولت پروس نشریه توقیف گردید. به مارکس اخطار داده شده پس از ٢٤ ساعت مهلت پاریس را ترک نماید. مارکس در اوایل فوریۀ ١٨٤٥ وارد بروکسل شد، و ده روز بعد ینی و نوزادش به او ملحق شدند. بدلیل فقر مالی آنها در محله ای کارگر نشین در حاشیۀ شرقی بروکسل سکنی گزیدند ، اما یکسال اقامت آنها در بروکسل از سازنده ترین و در عین حال خوش ترین سالهای زندگی آنها بود. زیرا بروکسل به سرعت در حال صنعتی شدن، و جنبش کارگری آن در حال رشد بود. اقامت در پاریس برای مارکس بمنزلۀ سالهای نطفه بندی و باروری دیدگاههای بنیانی او بود، و این دیدگاهها، در بروکسل و بدنبال مطالعۀ شیوۀ عملکرد جامعۀ بورژوازی و عوامل تعیین کنندۀ عمومی تاریخ و امکان رهایی پرولتاریا متولد شدند. در این ایام کشف پایه ای دیدگاه ماتریالیسم تاریخی صورت گرفت، و با همکاری انگلس کتابهای "خانوادۀ مقدس" و "ایدئولوژی آلمانی" به رشتۀ تحریر در آمد. و انگلس کتاب طبقۀ کارگر درانگلستان را منتشر کرد.

مارکس در بدو ورود به بروکسل روی مقاله ای درباره "کتاب نظام ملی اقتصاد سیاسی" نوشتۀ فردریک لیست کار میکرد، که متأسفانه در آن زمان چاپ نشد و پس از پیدا شدن آن در میان دست نوشته ها، در سال ١٩٧٥به چاپ رسید. لیست نظریه پرداز بورژوازی آلمان به اقتصاد و ثروت برخوردی ریاکارانه و مذهبی داشت و منافع خصوصی را در زیر لوای منافع ملی پرده پوشی میکرد. از نظر مارکس بحٍث لیست معنایی نداشت جز آنکه: استثمار کارگر آلمانی توسط بورژوازی خودی انحصاری گردد، و از رقابت با خارجی مصون بماند. مارکس در پاسخ به لیست مینویسد: پس این آلمانی بی فرهنگ خواهان چیست؟ می خواهد یک بورژوا و یک استثمار کنندۀ درون کشور باشد، اما از بیرون کشور نمی خواهد استثمار شود. او باد به غبغب می اندازد و در رابطه با کشورهای خارجی خود را "ملت" معرفی میکند و می گوید: من تسلیم قوانین رقابت نمی شوم، این مخالف شرف ملی من است! و به عنوان ملت، مقام من بالاتر از قوانین سوداگری است. اما ملیت کارگر نه فرانسوی است، نه انگلیسی و نه آلمانی . ملیت او کار! یعنی بردگی مجانی و فروش نیروی کار خویش است. دولت او نه فرانسوی است، نه انگلیسی نه آلمانی، بلکه سرمایه است. هوای تنفسش نه فرانسوی است، نه آلمانی یا انگلیسی، بلکه یک وجب زیرِ زمین است!

و مارکس ملیت سرمایه دار را اینگونه توصیف میکند: افراد بورژوا هر قدر هم با یکدیگر بجنگند، به عنوان یک طبقه دارای منافع مشترک هستند و این اشتراک منافع که در داخل کشور بر ضد طبقۀ کارگر به کار گرفته می شود، در خارج از کشور بر ضد بورژوازی سایر کشورها به کار می رود. و بورژوازی چنین چیزی را ملیت خود می خواند. در بروکسل روشنفکران ترقیخواه بلژیکی به دیدار مارکس می رفتند و با وجود مشکلات و تنگدستی، خانۀ وی به صورت کلوب سیاسی برای سوسیالیست های آلمانی، انقلابیون فرانسوی، دموکراتهای لهستانی و روسی درآمده بود.

فعالیت های سیاسی مارکس و انگلس در بروکسل

طی سال اول اقامت مارکس در بروکسل بسیاری از روشنفکران انقلابی و کارگران تریقیخواه با مارکس آشنایی پیدا کردند و تحت تأثیر افکار او قرار گرفتند و بعد ها از مبلغان افکار مارکس در گوشه و کنار اروپا شدند. در ژوئیۀ سال ١٨٤٥ مارکس به اتفاق انگلس به انگلستان سفر کرد، تا با گروههای مختلف برای پایه گذاری نوعی "مجمع دموکراتیک بین المللی" تبادل نظر کنند و ضمن مراجعه به کتابخانۀ قدیمی "چت هام" برای مطالعۀ آثار اقتصادی نویسندگان انگلیس، با جورج هارنی رهبر چارتیست ها نیز که در امر سازماندهی جنبش کارگری تجاربی داشت دیدار، و اطلاعات جدیدی کسب کنند. این مجمع در سپتامبر ١٨٤٥ با عنوان "مجمع دمکراتهای برادر" شکل گرفت. آنها همچنین تلاش کردند تا پیوند میان جناح چپ چارتیست و "انجمن عدالت" را مستحکم تر نمایند. مارکس و انگلس در مراجعه از انگلستان کار سازماندهی تدوین کتاب "ایدئولوژی آلمانی" را به عنوان نخستین بیان دیدگاه ماتریالیسم تاریخ آغاز کردند. هدف آنها روشن کردن اختلافات خود با فویر باخ و نیز تسویه حساب با سوسیالیستهای حقیقی - یا همان خرده بورژوایی ای که، تلفیقی از فلسفۀ هگل و فویرباخ با دکترین سوسیالیستهای تخیلی فرانسوی بود، که در برابر سوسیالیسم انقلابی قد علم کرده بودند. سوسیالیست های حقیقی با تقلید از فرانسوی ها یاد گرفته بودند که در یک دموکراسی بورژوایی پرولتاریا بیش از رژیم استبدادی پروس استثمار می شود. مارکس این نظرات را ارتجاعی میدانست و می گفت که" برداشتن هر قدم به سوی یک جنبش واقعی مهمتر از یک دوجین شعار است". هدف او از این گفته دفاع از بورژوازی نبود، بلکه آن بود که شعار باید توسط توده ها پذیرفته شود ، و لبۀ تیز باید متوجه حکومت استبدادی شود. در غیر این صورت طبل تو خالی بیش نخواهد بود.

در آنزمان بعلت مقررات سانسور کتاب چاپ نشد و در سال ١٩٦٢ متن کامل آن به چاپ رسید. در پیش گفتار کتاب می خوانیم: انسانها تا کنون همواره برداشتهای نادرستی از خویش، از آنچه که هستند، و از آنچه باید باشند، داشته اند. آنان روابط خود را بنا بر دیدگاههای خویش از خدا، از انسانِ طبیعی و غیره ترتیب داده اند. ساخته های مغز آنها دیگر تحت مهارشان نیست. این آفرینندگان در برابر آفریده های خود سر فرود می آورند. باشد که آنان را از این خیالات، تصورات، جزم ها و موجودات خیالی که انسانها زیر یوغ شان تحلیل می روند ، برهانیم. باشد که بر ضد این حاکمیت تصور و خیال قیام کنیم."

سوسیالیسم حقیقی پس از مدت کوتاهی_ به ویژه پس از انقلاب ١٨٤٨- ٤٩عملاً از صحنه خارج شدند. و نوبتِ نقد به گرایش فکری دیگری رسید که در میان خرده بورژوازی شهری و روستای ریشه دوانیده بود، و سر سخت تر از همه بود. ژوزف پرودن نظریه پرداز این گرایش، مارکس را متهم میکرد که وی رهبری مذهب جدیدی از عدم تحمل را بدست گرفته است. او در کتاب فلسفۀ فقر به مذهب، اقتصاد کلاسیک و به کمونیسم حمله میکرد. پرودن به جای آنکه مالکیت خصوصی بر وسایل تولید را ریشۀ پلیدیهای جامعه بداند! مبادلۀ غیر منصفانۀ محصول کار، سود تجاری و بهرۀ وام را علت بد بختیها به شمار می آوُرد. از این رو او در صدد ایجاد جامعۀ تولید کنندگان برابر بود. مارکس این دیدگاه را در نوشتۀ انتقادی خود در "کتاب فقر فلسفه" رد میکند و ریشۀ نگرش "پرودن" را در ضعف وی، ناشی از عدم درک شرایط اجتماعی و پیچیدگی های آن میداند، و خطاب به وی میگوید: آیا انسان برای انتخاب این یا آن جامعه آزاد است؟ ابداً ! زیرا انسان در انتخاب نیروهای مولد خود- که کل تاریخ بر آن استوار است- آزاد نیست! چرا که نیروهای مولد نیرویی اکتسابی و محصول فعالیت نسلهای پیشین است. انسان باید از نظر دانش تاریخی در فقر کامل باشد، که نداند در تمام اعصار، حکام تابع شرایط اقتصادی بوده اند! و نه بر عکس!...قانون چه نوع سیاسی و چه نوع مدنی اش ، هیچگاه وظیفه ای بیش از اعلام و بیان ارادۀ روابط اقتصادی نداشته است. ثروت جمعی و عمومی است! اما این ثروت از آن طبقۀ بورژوازی است... و این سوال هنوز بحث برانگیز است: که در نتیجۀ افزایش به اصطلاح ثروت اجتماعی، شرایط کارگر بهبود می یابد یا خیر؟

مارکس در "فقر فلسفه"، و در پاسخ به پرودنِ انسانگرا! به تشریح جایگاه نظر پردازان و اقتصادانان می پردازد و میگوید: به همانگونه که اقتصاددانان نمایندگان علمی طبقۀ بورژوا هستند، سوسیالیست ها و کمونیستها نظریه پردازان طبقۀ کارگرند! تا زمانی که پرولتاریا به اندازه کافی تکامل نیابد: که خود را چون طبقه ای سازمان دهد! در نتیجه تا زمانی که مبارزۀ پرولتاریا با بورژوازی چنان تکامل نیافته باشد که براساس آن چشم اندازی از شرایط مادیِ لازم برای رهایی پرولتاریا و برپایی جامعه یی جدید داشته باشیم، این نظریه پردازان صرفاً خیال اندیش خواهند بود، و فقط نظام می سازند. آنها در آغاز مبارزه، فقر را چیزی جز فقر نمی دانند بی آنکه جنبۀ انقلابی و برانداز آن را برای واژگونی بورژوازی ببینند.

مارکس و انگلس جهت گسترش روابط بین الملل کارگران، "کمیته های مکاتبه" را در بروکسل و در دیگر نقاط اروپا سازماندهی کردند و مهمترین ثمره آن ایجاد پیوندی نزدیک با کمونیست های ساکن لندن بود. آنها با دیدگاهای تخیلی، فرقه گرایانه و آلوده به مخفی کاری و توطئه آمیزِ تحت تأثیر کمونیزم "کابه" و حاکم بر "انجمن عدالت" موافق نبودند. لذا بدنبال بحث و توافقاتی، "انجمن عدالت" به "اتحادیۀ کمونیستها" تغییر نام داد، و کنگرۀ موسس آن در ژوئن ١٨٤٧ در شهر لندن برگزار گردید. و کنگره شعار قدیمی و مبهم " همۀ انسانها برابرند" را، به شعار "کارگران جهان متحد شوید" تغییر داد. در ضمن کنگره مقر نمود که مارکس و انگلس برنامۀ اتحادیه را با نام مانیفست حزب کمونیست تدوین کنند ودر کنگرۀ بعدی به تصویب رسانند. بدین ترتیب اولین تشکل کارگری که بعلت حضور شماری از کارگران کشورهای مختلف اروپایی، جنبۀ بین المللی داشت پا به عرصۀ وجود نهاد. با انتشار مانیفست، نظریۀ مارکس در بارۀ جوامع بشری، و پیشنهادِ او در بارۀ اینکه: چه باید کرد؟ به شکلِ خطوطِ کلی و مشخص آن، به کمال رسید. بدنبال بنیان گذاری اتحادیۀ کمونیستی، مجامع آموزشی فعال وابسته به انجمن عدالت رشد بیشتر نمود و هرچند انتشار نشریه ای تئوریک مقدور نشد، اما شعار کارگران جهان متحد شوید برای اولین بار در یک مجلۀ کمونیستی در لندن به چاپ رسید.

مارکس و انگلس فعالیت ها سیاسی و تبلیغاتی خود را به شرکت در محافل چپ و کارگری محدود نمیکردند، حتی آنها، در کنفرانسها و مجامع بورژوایی شرکت میکردند. که نام نویسی برای سخنرانی در کنگرۀ بین الملل اقتصادانان در بروکسل از جملۀ آنهاست. آنها همچنین به بیانگذاری "مجمع بین المللی دمکراتیک" مرکب از نیروهای مخالف رژیم های ضد دمکراتیک اروپا عطف توجه کردند، و مارکس معاونت آنرا به منظور ایجاد مرکزی برای همبستگی نیروهای انقلابی و دموکرات به عهده گرفت.

سال ١٨٤٨ در حالی آغاز گردید که فضا آمادۀ انقلاب میشد و مارکس و انگلس خود را برای رهبری اتحادیۀ کمونیستی و ایفای نقش در چنان فضای بوجود آمده مسرور وخوشحال میدیدند. اگر چه، انگلس را در ژانویۀ همین سال از پاریس اخراج کردند و او راهی بروکسل شد. رویدادها به این ترتیب بود: که در فرانسه، حکومت لوئی فیلیپ سقوط کرد و بجای آن جمهوری دوم اعلام شد. در ماه مارس در برلین و وین قیام شد، در حالیکه ثقل تضاد کار و سرمایه در آلمان بیشتر شده بود و بورژوازی از وحشت قیام کارگران به آغوش سلطنت پروس پناه برد. اتحاد ارتجاع سه گانه- یعنی اتحاد مقدس-روس ، اطریش و پروس از هم گسیخت. در این شرایط مارکس سخنرانیهای متعددی در بارۀ اقتصاد سیاسی انجام داد که در آنها به تشریح شیوۀ عمکرد نظام سرمایه داری در مرحلۀ "جهانی شدن" آن به همراه دستاوردهای علمی- تکنولوژیک اش پرداخت، که مضمون سخنرانیها، بعلت اولتیماتوم ماه مارس پلیس به اخراج مارکس از بلژیک منتشر نشد. این جزوه بعد ها با عنوان "کارِ مزدی "در میان دستنوشته ها پیدا شد و در سال ١٩٢٥ به چاپ رسید. مارکس پس از اخراج از بروکسل توقف کوتاهی در پاریس نمود و سپس به منظور سردبیری "نیو راینیش تسایتونگ" باتفاق انگلس راهی آلمان شد. هدفی که برای روزنامه تعیین شد، عبارت از ایجاد یک جمهوری دمکراتیک در آلمان، مبارزه با نیکولای اول تزار روسیه: که به مثابۀ قوی ترین ارتش ضد انقلابی در اروپا، نقش ایفا میکرد. با تسلط ارتجاع امید مارکس به رهایی اروپا به یأس مبدل شد. بلاخره در ماه مه سال ١٨٤٩ روزنامه تعطیل و هیأت تحریریه تبعید شدند. آخرین شماره نیو راینیش تسایتونگ با رنگ قرمز منتشر و ضمن خداحافظی و سپاسگزاری هیأت تحریریه، این جمله درج شده بود:"آخرین حرف ما، در هر جا که باشیم، همیشه این خواهد بود- رهایی طبقۀ کارگر! با اخراج هیأت تحریه از آلمان دولت فرانسه حاضر به پذیرش پناهندگی مارکس نبود و نا گزیر وی به لندن رفت. در بدو ورود، دست به کار احیای مجدد اتحادیۀ کمونیستها شد، و نشریۀ نیو راینیش تسایتونگ پلتیک-اکنومی را منتشر کرد. او مجموع تحلیل انقلاب فرانسه طی سالهای ١٨٤٨- ٤٩ منتشر شده در روزنامه را، با نام " مبارزۀ طبقاتی در فرانسه انتشار داد. مارکس سخت به تداوم انقلاب خوشبین بود، لذا در جهت متحد کردن "مجمع جهانی انقلابیون کمونیست" یعنی سازمان طرفداران بلانکی و اتحادیۀ کمونیستها اقدام نمود. مارکس انقلاب اروپا را از بحران اقتصادی سالهای ١٨٤٥ استنتاج کرده بود لذا با ظهور شکوفه های رونق اقتصادی در سال ١٨٥٠ به یمن کشف طلا در کالیفرنیا و توسعۀ ارتباطات بسبب کاربرد کشتیهای بخار خوشبینی وی از وقوع انقلاب زایل گردید. بی فرجامی انقلاب و ظهور رونق اقتصادی مجادلات بی حاصل را در اتحادیه دامن زد که همزمان بود با دستگیری کمونیست ها در پروس. مارکس و انگلس ضمن حمایت از کمونیستهای دستگیر شده، از اتحادیه کنار کشیدند و مسیر فعالیت را به سوی کتابخانه ها تغییر دادند. مارکس از این انزوا به خاطر غرق شدن در مطالعه خوشحال بود، و تحریر "کتاب بزرگ اقتصادیات" را که در سال ١٨٤٥ بۀ لسکه قول داده بود از سر گرفت، اما به خاطر تحلیل و اظهار نظر در وقایع روزمره تا بعد از مرگ وی هنوز به پایان نرسید. درعوض این تعلل، یکی از شاهکارهایش را با نام "هجدهم برومر لوئی بناپارت" را منتشر کرد که در آن، علل بازگشت دومین امپراطوری ناپلئون سوم به قدرت تشریح شده است.

مارکس در نخستین سالهای تبعیدش در انگلستان، با عمیق ترین فقر و بیماری های متعدد و ناشی از فشار کار کلنجار رفت، و بدترین مرحلۀ زندگی خود را گذراند. از دسامبر ١٨٥٠ تا سپتامبر ١٨٥٦ با خانواده اش در خانه ای دو اتاق خوابه در محلۀ "سوهو" ، یکی از فقیرترین و فلک زده ترین محلات شهر لندن زندگی کرد و طی این سالیان به سوگ سه تن از فرزندانش نشست. تنها درآمد مارکس غیر از کمک انگلس، حق التحریر های روزنامۀ انگلیسی زبان نیویورک تریبیون و دانشنامۀ نیوآمریکن بود که کفایت زندگی نمیکرد و اغلب مقروض قصاب و بقال محله بود. در طی ده سال همکاری با نیویورک تریبون بعنوان برجسته ترین خبرنگار، ٤٩٠ مقاله وی به چاپ رسید که ٤٥ در صد آن بعنوان سر مقاله انتشار یافتند.

در سال ١٨٥٧اقتصاد جهان وارد بحران شد که مارکس بدنبال رونق سالها ی ٥٠ وقوع آنرا پیش بینی کرده بود دو رفیق، امیدوار بودند: که با رکود اقتصادی جنبش انقلابی فعال شود. انقلابی صورت نگرفت! اما بحران، مارکس را تشویق کرد مطالعات اقتصادی را از سر گیرد و خطوط اصلی کاپتیال را روشن نماید. کار دستنوشته ها که به "گروندریسه" یا "پایه های بنیادی" معروف شد تا مارس ١٨٥٨ به پایان رسید که فقط جزء اول آن- یعنی "پول"، با عنوان مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی در سال بعد بازنویسی و منتشر شد. البته با ادامۀ مطالعات و تقریر دستنوشته های١٨٦١-٦٣، هرچند قبلاً قانون ارزش افزوده را کشف کرده بود، و بخشی از آن به نام تئوریهای ارزش افزوده بعد از مرگ مارکس به چاپ رسید، اما با فرموله کردن تئوری سود طرح مارکس برای تدوین کاپیتال از شش جلد به چهار جلد تغییر کرد و جلد اول آن در سال ١٨٦٧ به چاپ سپرده شده.

مارکس بحران سالهای ١٨٥٧-٥٨ را برای انتقام از شکست انقلابها سال ١٨٤٨ پیش بینی کرده بود. اما به سبب گشایش بازار هند و استثمار شدید کارگران هندی توسط بورژوازی انگلستان، انقلاب بوقوع نپیوست، و آثار بحران سریعاً زدوده شد. با وجود این، در اوایل ١٨٦٠ جنبش کارگری در اروپا احیاء شد و در فرانسه و انگلیس جنبش اتحادیه ای سر برآورد، و اولین سازمان سیاسی توده ای به نام اتحادیۀ سراسری کارگران تشکیل شد. حمایت های کارگران ، سوسیالیستها و دمکراتهای اروپا از جنگ داخلی در آمریکا و قیام توده ای لهستان علیه سلطۀ روسیه، موجب روآوری کارگران به سوی همبستگی بین المللی شد. در این فضای سیاسی "انجمن بین الملل مردان کارگر" یا انترناسیونال اول" پایه گذاری شد و مارکس بعنوان یکی از ٣٤ عضو شورای مرکزی برگزیده شد، و بزودی در جایگاه رهبری آن قرار گرفت . در انترناسیونال سوای حضور سازمانهای مستقل کارگریِ کشورهای مختلف، گرایشات متعددی شامل طرفداران مازینی، بلانکی، پرودن، باکونین، کابه، فوریر و خود مارکس وجود داشت و همواره مارکس درگیر مجاب کردن اعضاء بود. انترناسیونال اول، گرچه یک فعالیت پنج سالۀ موفقیت آمیز داشت، اما همین گرایشات سیاسی متنوع، آیندۀ فعالیت آنرا، تیره و تار کرد. در "انترناسیونال اول" مارکس و انگلس مبارزۀ ایدئولوژیک علیه هواداران پرودن را پیش بردند، و برخوردهای سختگیرانه به باکونین و لاسال داشتند. که گاهاً این برخوردها از سوی دوستان مارکس چون وایتلینگ نکوهش میشد. اما بعدا، با خروج اسناد امنیتی از آرشیوهای حکومتی، معلوم شد لاسال با حکومت پروس و باکونین با تزار ارتباط و همکاری داشته است. انترناسیونال اول در طی فعالیتش با دو رویداد ناگوار مواجه شد. سقوط ناپلئون سوم امپراطور فرانسه در جنگ با پروس موجب روی کار آمدن یک حکومت موقت ارتجاعی به رهبری " تیرس " شد و کارگران پاریس برای براندازی او به اسلحه دست بردند. با عقب نشینی "تیرس" به کاخ ورسای، در ماه مارس ١٨٧١ حکومت کارگران با نام کمون پاریس اعلام موجودیت نمود. اما با گسیل ارتش و با وجود مقاومت قهرمانانۀ مردم پاریس متأسفانه کمون درهم شکست، و قیام مسلحانۀ کارگران به خون کشیده شد. متعاقب این شکست، غوغای بین المللی علیه سوسیالیستها و انترناسیونال براه افتاد، و مارکس به عنوان "دکتر سرخ" از اتهامات مبرا نماند. مارکس علیه این یورش سراسری بورژوایی و خنثی کردن آن، تجربۀ کمون پاریس و دیدگاه های تحلیلی خود را در کتابی به نام " جنگ داخلی در فرانسه منتشر کرد که با استقبال عمومی مواجه شد. ضایعۀ دردناک برای انترناسیونال اول، سوای افکار آنارشیستی باکونین، که خلاقیت را در ویرانسازی میدید! با ایجاد سازمانی مختص به خود، یک دولت موازی را در درون انترناسیونال ایجاد کرده بود، که برای مارکس غیر قابل تحمل بود. با اوج گیری بحثهای مربوط به کمون پاریس درجلسات شورای مرکزی و ارائۀ نظر مارکس در بارۀ دورنمای ضعیف انقلاب، که باکونیست ها خواهان قیام آنی در همه جا بودند! اختلافات مارکس و انگلس با باکونین عمق بیشتری پیدا کرد. در چنین اوضاعی اتحادیۀ کارگری انگلیس از انترناسیونال کنار کشید و لذا مارکس تصمیم به انحلال آن نمود. او پس از شرکت در آخرین کنگره، که در سال ١٨٧٢ در هاگ برگزار شد، تصمیم خویش را عملی نمود. اگر چه بعداً، هوداران مارکس کنترل شورای مرکزی را بدست گرفتند و باکونین را اخراج نمودند، ونیز برای جلوگیری از هرگونه نفوذی مرکزیت انترناسیونال را به نیویورک منتقل کردن ، با این وصف انترناسیونال در سال١٨٧٦ بطور رسمی منحل گردید.

مارکس پس از انحلال انترناسیونال فعالیت سیاسی را محدود کرد و بیشتر انرژی و اوقات خود را به تکمیل جلد های دو و سوم کاپیتال اختصاص داد. در ضمن مطالعاتی را در زمینۀ کشاورزی و مناسبات روستایی آمریکا و روسیه، بازار مالی و اعتبارت آغاز نمود تا در تحلیل خود در فصل بهره در جلد سوم مورد استفاده قرار دهد. او ضمن مشغولیت فکری همچنان تحولات جنبش کارگری آلمان را از نظر دور نمیداشت. زمانی که حزب سوسیال دمکرات آلمان پا به ساحۀ فعالیت نهاد از سازش حزب با دیگاههای لاسال در تدوین برنامۀ گوتا برآشفته شد، و طی نقد آن، در تصویری روشن گذار کاپیتالیسم به کمونیسم را نمایان کرد. از آنجائیکه که باتفاق انگلس با سوسیالیستهای این کشور درگیری نظری داشتند، انگلس نیز تحریر مقالاتی علیه نظرات لیبرالی برنشتاین، و کتاب "آنتی دورینگ" را در نقد عقاید آکادمیک یورگین دورینگ در سال ١٨٧٧انتشار داد، که به کاهش نفوذ وی در میان جنبش کارگری انجامید.

مارکس در سالهای آخر عمر گرچه خسته و بیمار بود. اما به سبب ارثیۀ انگلس که کارخانجات موروثی را به فروش رسانیده بود، وضع مالی اش از هرزمانی بهتر بود و سالهای آرامش او محسوب میشد. در همین سالهای آرامش سه دخترش: لورا، جینی والینور ازدواج کردند. اما سال ١٨٨١، سالی شوم و ضایعه بار، برای مارکس بود. همسرش ینی به مرض سرطان کبد مبتلا شد و خود از برنشیت و امراض ریوی زجر میکشید. امراض مبتلابه بین این عشاق که زبانزد بودند، فاصله انداخته بود. و هر یک در عین اعتیاد به دیگری، در اتاقی جداگانه بستری بودند. الینور صبح روز دوم دسامبر ١٨٨١، که "مور" به بالین ینی رفته بود، فراموش نکرد: که چگونه آن دو، به عنفوان جوانی باز گشته بودند، او دختری جوان و این جوانی عاشق! و آنها چنان همدیگر را در آغوش گرفته بودند، نه چون مرد رنجور و زنی در شرف مرگ که بنا بود برای همیشه از هم جدا شوند. ینی در آن بامداد درگذشت و دیگر مارکس را با لقب مور بر زبان نیاورد! و انگلس به الینورگفت: دیگر "مور" هم مرده است!

پس از مرگ ینی مارکس مدتی را در الجزایر گذراند، و در مراجعت، به شلوغی بچه ها پناه برد، و در پاریس و سویس مدتی کوتاه در کنار بچه ها به سر برد. سپس تنهای تنها به انگلیس برگشت، که از خبر مرگ دختر کوچکش، جینی مطلع شد.

سرانجام، سرانجامِ تلاش بی وقفۀ بزرگترین معمار تغییر جهان، به روز چهاردهم مارس ١٨٨٣ ختم شد. انگلس به خانۀ مارکس آمده بود، و برای دیدن "مور" به اتاق وی رفت. او وقتی به اتاق وارد شد، دید که مارکس در صندلی اش در آرامش ابدی فرو رفته است، و اتاق پراز اشک و آه است! و شنید که اطرافیان از مارکس خواسته بودند که کلام آخر را به زبان آورَد!؟ اما "مور" با صدایی بم و خفیف، گفته بود : خارج شوید آخرین کلمات مال احمق هاست که باندازۀ کافی حرف نزده اند. پیکر مارکس را بهمراه عکس پدرش که همیشه درجیب کتش بود در گورستان هایگیت لندن به خاک سپردند و انگلس بر مزارش گفت: بشریت سری را از دست داد! سری که سرآمد سران بود!!

٢ مه ٢٠١٨



منابع: ارزش افزوده - ایزابل گارو
تاریخ، تولید و روش در "مقدمۀ ١٨٥٧" - مارچلو موستو
مارکس بعنوان روزنامه نگار اقتصادی - مایکل ر. کراتکه
دفاتر بحران " سال ١٨٥٧-١٨٥٨ " - مایکل ر. کراتکه
یکصد سال انزوا : ١٨٥٨ – ١٩٥٤ انتشار و پذیرش گروند ریسه در جهان-
مقدمه – مارچلو موستو
از گروند ریسه تا سرمایه – حسن مرتضوی
کارل مارکس – زندگی و دیدگاهای او – دکتر مرتضی محیط
عقاید انقلابی مارکس - کالینیکاس




ما را دنبال کنید

تویتر Find us on youtube Follow us on google+ Follow us on facebook CPIran_mailing address
Result